تا نگه کردم آدم برفی ام را آب دیدم زمین بازی کودکی ام را سرد و بی تاب دیدم. یک فوت کردم و تن پر پر قاصدک را در باد دیدم. خواستم غرق در احساس شوم تن خود را غرق در دریایی از خاک دیدم
ژنده پوشیده ام تا بلکه رسوایم کنی زیر ابر نمی مانم باد میوزد تا که عریانم کنی سایه ام رو بلند تر رنگ میزنم تا توی شهر خالی پیدایم کنی
میدوم برای دیدنت در بیابان های تو در تو تا که سیرابم کنی
من روز را به عشق شب به پایان میبرم تا که مرا خوابم کنی
توی سیاهی مطلق پلک هام غرق در رنگ و رویایم کنی
در کنار دریای شمال کنار قصر های شنی بچگی ام بیدارم کنی
بازهم بیای و در زمستان های سرد و کلاس درس بیمارم کنی
باز هم جمعه شب ها بیای و بی خوابم کنی
باز هم با یه خبری دارمت بی تابم کنی
تو تاریکی ها و سیاهی های شب غرق مهتابم کنی
بین قایم باشک بازی های من و دنیا باز زیر پیراهنت پنهانم کنی
تکراری بودن با تکرار فرق میکند ما هر روز ببخشید هر بیست و چهار ساعت یک روز و یک شب را میبینیم ولی آیا برای همه یکسان است پس زندگی خودش یک تکرار است مثل تکرار فصل ها پاییز زمستان بهار تابستان اینها همه تکرار اند اما تکراری بودنشان به شرایط بستگی دارد و به شما پس بیاییم هر روز برای یک دقیقه تکراری نباشیم مثل واژه هایی که تکراری اند اما هر بار باتوجه به آدم و اون شرایطی که واژ ها درون آن شناور اند احساس ما به آنها فرق میکند.
در آپارتمان همه چیز رنگه دیگری دارد صدای بلند ضبط صوت به یک رویا تبدیل میشود صدای بلند آزار دهنده است پس به ناچار چشم و گوشت را به صدا های دورو برت میبندی و به هدفون و صفحه گوشیت دل می سپاری خانه های آدم ها به هم نزدیک است خیلی نزدیک البته به لطف این دیوار های توخالی فاصله بین مان خالی تر میشود شاید از خیلی از عزیزانمان همسایه هامان به ما نزدیک باشند ولی اکثرا از ما دورند دور دور شاید به خاطر همین است که ریتم زندگی هایمان به هم نمی خورند وقتی از حتی از این هم نزدیک تر مثل همین یارویی که تو مترو روی من خوابیده و بلند نمیشه ولی اصلا نمیشناسمش شبیه این کارمندای بانک میمونه آقا آقا بیدارشو دیگه!!!!!!!!
تق تق زینگ زینگ واق واق شپ شپ میو میو این ها فقط برخی از حرف هایی هستند که ما در زندگی مان به کار میبریم که در واقع خیلی شباهتی به صدای اصلی شان ندارند اصلا انگار کلمات ناتوان اند اونقدر ناتوان که حتی قادر به ساختن صدا ها هم نیستند پس چطور میتوانند احساسات را بیان کنند مثل همین الان که انگار نمیتوانم احساساتم را بیان کنم احساسات زندانی کلمات شده اند نه شاید هم بالا تر آدم ها اسیر کلمات شده اند ما یک سلام داریم ولی کلی سلام داریم یه دوست دارم داریم ولی کلی دوست دارم داریم اونقدر زیادند که نمیتونم بشمارم تازه این ها حرف هایی هستند که ما ساختیم کلی حس هست که کلمه ای براش متولد نشده پس ما هم به احترامشان سکوت میکنیم سکوتی به عمیقی اقیانوس سکوتی به نرمی شن های ساحل به خش خشی برگ های پاییز به صدای گنگ داخل دالون به جور واجوری حس آدم ها به یه آهنگ و در آخر اما بعضی از کلمات زنده اند روح دارند نه این که فکر کنید خودشونا نه این زنده بودن رو وام گرفتن از چی!!از کی!! بابا مامان عید بهار خواهر برادر این کلمه ها برای همه یک معنی ندارند این شمایید که انتخاب میکنید کلمات زندگی تان چه معنی دارند معنا بخش زندگی خودتان خودتان هستید راستی آیا تا به حال به عشق معنا دادید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
از جنس سخت لباس هایت خسته شدی به زودی یک لباس نرم می آید
از سرد مزاجی و یخی خسته شدی به زودی یک حرف گرم می آید
از این هیاهو خسته ای نگرانی به زودی دو کوچه آنور تر یک کوچه بمبست می آید
حتی اگر خدایی نکرده خودکشی هم می خواهی بکنی وایسا به دیدنش می ارزد به زودی برف می آیید
در دنیای بزرگتر ها دیگر خبری از هفت سنگ نبود
دیگر صدای سوک سوک قایم شدن زیر تخت نبود
دیگر خبری از دفتر نقاشی و مداد رنگی نبود
دیگر شوق تعطیلی در یک روز برفی نبود
دیگر داغ شدن پاها از بازی فوتبال نبود
دیگر شوق گرفتن عیدی بعد هر سال نبود
دیگر خبری از کتاب های تن تن و قهرمان بازی نبود
دیگر خبری از کل کل بچه ها سر قرمز و آبی نبود
دیگر خبری از سر زدن و زنگ زدن و گل خشکیده داخل نامه نبود
دیگر پشت سرم رفیق و هم بازی که نه حتی سایه ام نبود
دیگر زندگی ام به رهایی کودکیم حتی برای یک نفس نبود
اما باز هم یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود
سمفونی برف آرام آرام تند تند
خواستم نفس عمیقی بکشم دود تهران ناتمامش گذاشت تبدیل به سرفه شد حس آزادی ما شد زحمت میخواستم برف را بغل کنم کاپشن دست کش بینمون فاصله انداخت دستکشم رو که در آوردم همان جا آب شد گویی که تنش رنگی نداشت
دست من گرم گرم تن او سرد سرد زندگی پر از تناقض است به غیر از این برف که هست یک دست سفید